شهروند هزاره ی سوم

حالا هم برای فرار از وجدان درد نشستم که میان ترم دوشنبه رو بخونم.از اون میان ترم هم که بگذریم،شنبه و الکترونیک و کوئیز رو چیکار کنم؟!کل جمعه هم براش بره فایده نداره.

چرا اینطور شدم و چرا درست نمیشم و چرا به مدت یکسال و یک روزه به شدت در همه ی ابعاد زندگیم حماقت رو به حد اعلی و اولی و کوفت و نمیدونم زهرمارش رسوندم؟

خانم گالوا
نمیرم نمایشگاه کتاب.امتحان دارم.میان ترمای قبلیم که خراب کردم.این سه تا میان ترم مونده رو هم که آماده نیستم.از نظر خودم،نفس کشیدنم موضوعیتی نداره.
خانم گالوا

عشق یعنی صبر در هنگام خشم....

کاش بعضی از خرده اعتقاداتم کم کم رنگ نبازه...

خانم گالوا

در جواب عنوان پست باید بگم:به خواب!

امروز داشتم دزیره رو میخوندم...همزمان یاد دوستم افتادم.بهم ربط دارن یه جورایی.البته از نظر من!سیاست سینگل فور اوری رو میخواد پیشه کنه این دوست ما.از اون دختراییه که اهل هیچ برنامه ای! نیست و همیشه سعی کرده محکم روی پای خودش بایسته.

داشتم فکر میکردم چرا هرچقدرم یک زن...یک دختر،قوی باشه،بازم ضعیفه.و سعی کردم از راه منطقی بهش نگاه کنم.خیلی جاها یک زن قوی هست و آفریننده،و کردها چه زیبا خطاب میکنن زن رو،آفِرَت! اما بازهم زن در هر شکل و صورتی،مفعوله خطرات و افکار و...هست.

نه اطلاعات و مطالعه ای راجع به فمنیست ها داشتم،نه علاقه ای به متمایل شدن به افکار گروهی خاص دارم.چون شاید شاید شاید این طور باشه که هر گروه و طیف خاص،یه چهارچوب هایی دارن که قطعا برای آدمی مثل من منطقی نیست که خودم رو درگیر چهارچوب های فکری خاصی کنم...آدم ها شاید بعضیاشون عقاید مشابهی داشته باشن،اما صرفا فقط تشابه هست.تطابق کامل نیست.منظورم اینه که این حرفا برخواسته از افکار فمنیستی و نمیدونم چی چی نیستن.

اما  شاید باید گفت چه اهمیتی داره؟سخت گیرد این جهان بر مردمان سخت گیر...(من اینطوری این مصرع رو دوست دارم)مهم اینه که من چایی نخوردم!برم آب بذارم رو گاز...

خانم گالوا

امتحانات سخت...بد...اینا یه طرف،خبر کوچ اجباری هم یه طرف:(

خانم گالوا

چند وقت پیش،حدودا 3هفته پیش،شنیدم یکی از هم دوره ای های دوران راهنمایی و دبیرستانم،رفته روسیه.این بنده ی خدا نه اینکه دانش آموز بدی بوده باشه،اصلا! ولی با یه توهم خاصی بالا اومد.توهم اینکه کسی به گرد پای من نمیرسه و ...و علنا هم بیانش میکرد.و وقتی هم کسی گرد پاش که هیچ،خودشوهم پشت سر میذاشت...نگم برات که چه بازخوردهایی داشت!در رشته ی خودمون موفق نشد تو کنکور نتیجه بگیره...و آروزی مادرش که پزشک شدنش بود رو دنبال کرد اما در این زمینه هم بی نتیجه موند.مادرش کلا دوست داشت اونقدر حرف برای گفتن داشته باشه،که هیچ وقت جلوی کسی کم نیاره.از تعداد یخچال و فریزرای خونشون تا متراژ خونه و حقوق ماهیانه و پسربرادرش که آقای دکتره و دخترخواهرش که مهندس فلان جاست و عزت و احترامی که تو خانواده ی شوهر براش قائلن و...و و و.و برای پزشک شدن دخترش طبیعیه که از هیچ تلاشی مضایغه نکنه.خلاصه که هم دوره ای ما اینجا چیزی دستشو نگرفت ولی روسیه که بود!پول هم بود.سختی پذیرش تو کشورایی مثل آلمان و سوییس و آمریکا هم که نبود.انگیزشم که بود!رفت! و امیدوارم هم از نظر درسی پیشرفت کنه هم فضاش عوض شده باشه و یکککم طرز فکرش تغییر پیدا کرده باشه.از خودش حرفی نمیشه زد،اما فضایی که ماهم  ازش برای مثلا آموزش! استفاده میکردیم رو به طرز بدی سنگین و تا حدی متشنج کرده بود.باور نداشت که راه پیشرفت هرکسی جداست و دنیا اینقدر وسیعه که کسی نمیتونه جلوی پیشرفت کسیو بگیره.اگر کسی واقعا با تمام وجود تلاش کنه و هدف درست و واضحی داشته باشه،موفق میشه...گرچه موفقیت از نظر هر کسی  یه معنایی داره.

+احساس میکنم هدفمم رو گم کردم.گرچه همیشه عقیده داشتم هدف،مثل قله ی کوهه،وقتی بهش برسی باید به ناچار برگردی پایین.اما منظور از هدف چیزیه که راهی رو ایجاد که تو اون راه کلی هدف های کوچک و بزرگ خوابیده باشه و این راه باشه که حال آدم رو خوب کنه...آدم رو مقاوم کنه..و در آخر هم یه چیزی باشه که...چیزی که تو ذهنمه رو نمیتونم بگم.اگر رابط مغز و کامپیوتر اینو هم بتونه ترسیم کنه یا به نحوی به بقیه منتقلش کنه،این فیلدو انتخاب میکنم.

اگر بخوام این حرفای درهممو تصویرسازی کنم این میشه که یه منبع نور اون دوردست هاست...یه جاده ی هم هست به سمتش و...

اِ...هیچی اصلا.

من مدار1 رو بلد نیستم!نمیفهممش!

خانم گالوا
انسان هایی با آرمان های متعالی و بزرگ....گاهی چنان دور میشن از راهشون،از خواسته هاشون که حس تنفر پیدا میکنن نسبت به خودشون.آرمان بزرگ و متعالی استاندارد خاصی داره؟؟!به نظرم بله اما قصه ساده تر از این حرفاست.اونقدر پیچیده نیست...هر استانداردی در سطح فکر هر آدمی میتونه بیاد و یه شکل بگیره.شکل ها متفاوتن،اما درون مایه ها یکسانن...
+فقط به مدل جورابی که خوشم میومد جدیدا دست پیدا کردم! وگرنه به هیچ چیز درخوری از خواسته هام نرسیدم! باز خوبه جوراب هست!!!!!!!!!!

+وقتی آدم های یک شهر باهم مشکل دارند!
خانم گالوا

بعضی اوقات که یاد یه صحنه هایی از زندگیم میفتم،اونقدر حالم خوب میشه که دلم میخواد اون لحظه از اون درچه به اطرافم نگاه کنم.در حالی که اون لحظاتی که گفتم،اتفاق خاصی هم نیفتاده...مثلا یکیش یه روز ظهره...زمانی که5-4ساله بودم.تو هال نشسته بودم و نقاشی میکشیدم.زمستون بود.و یه آفتاب ملایمم افتاده بود اون قسمتی که من نشسته بودم.منتظر بودم مامان از سرکار بیاد.و خیلی آروم و بی دغدغه بودم.

اون لحظه هیچ حسی نسبت به اون لحظات و ثانیه ها نداشتم...اما بعدها،خیلی بعدترها شد یکی از صحنه هایی که دلم میخواست بعضی اوقات دریچه ی چشم و ذهنم اونطوری همه جا رو ببینه...


خانم گالوا

بعضی چیزارو واضح اما تلخ میفهمم.در واقع بهم نشون داده میشه

گاهی چقدر باید طاقت داشت.دلم میسوزه...

چه میشد اگر میشد که "کاش" در کار نبود...

خانم گالوا

چمدان نبسته...منِ خسته...فکر به بعضی کارهای درستِ به ظاهر اشتباه...یا شایدم اشتباه به ظاهر درست...برگشتن از13بدری که موش آب کشیده کرد منو...خواب ساعت10...بیدار شدن ساعت 2ونیم صبح...و باز فکر به همون اشتباهات یا ...حالا هر چی...بدتر از همه،فکر دو تا از کتابایی که تو عید حتی یک صفحشونم خونده نشد...و من و چمدون و اتوبوس و جاده،فردا شب....خب.برای من عملا سال 96 از صبح روز دوشنبه مورخ15 فروردین شروع میشه...امشب یه چیزی دیدم که فکرم رفت سال3000میلادی...نمیدونم چرا یهو به ذهنم اومد که سال3000میلادی باید شبیه صده ی 1800میلادی باشه...

مشکل پروژه تا حد زیادی حل شده...مونده یه چیز...که حل میشه اونم ایشالا.بعد از سالها عیدپراسترس برای درس،امسال بیخیال گون گذشت...حالا نه خیلی بیخیالِ بیخیال...ولی خب...

+همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوزد آشنا را....

خانم گالوا