شهروند هزاره ی سوم

یادداشت شماره2:

امروز صبح داشتم خواب میدیدم که امتحان شیمی داریم و من سروقت آماده شدم ولی بابا داره صحبت میکنه با من،اینقدر صحبت میکنیم که دیر میشه.خیلیم دیر میشه.با جیغ وداد میگفتم منو ببر.دیگه رام نمیدن!آخرشم ظاهرا به این نتیجه رسیدیم که نرم بهتره.خانم"م"قطعا برخورد غیرقابل پیش بینی داشت اگر میرفتم!

همیشه از شیمی متنفر بودم!سرطانه!کوفتی!الحمداالله تواین عکسه هم نیستش!چقدر زجرآوره چیزی رو که دوست نداری بخونی...هی بخونی...اگر چیزی رو که دوست نداری انجام بدی سوهان روحت میشه!نصف روح من صاف شده از بس سوهانش کشیدن باشیمی خوندن!البته خیلیم بد نبودا...ولی در قیاس با ریاضی و فیزیک "مشمئز"کننده بود:))http://bayanbox.ir/view/1129030828944921666/CYMERA-20150913-131848.jpg

ولی یه چیزی که بود این بود که هردوتا معلم شیمی که داشتم،آقای"ب" و خانم"م"،هردوتاشون آدمایی باافکار و حرکات و رفتار و حتی لباس پوشیدن خاص بودن!!! همیشه سر همه ی کلاسا ساکت بودم،تا جایی که روز آخر کلاس ادبیات،سال سوم،بغل دستیم ازم یه چیزی یرسید ،برگشتم سریع جوابشو بدم که دبیرمون گفت زهرا؟؟؟شماهم؟!خواستم بگم چیه؟مگه من آدم نیستم؟ یا لالم! حالا سر کلاس شیمی از همه ی کلاسا ساکت تر بودم!هم معلماشون خوف انگیز بودن هم درس مورد بحث شیمی بود!

خانم گالوا